X
تبلیغات
مغازه داری در فرنگ

دوست های خوبم سلام

ببخشین نوروز رو با تاخیر بهتون تبریک میگم. حالم این روزها خوش نیست، موقع تحویل سال هم خواب بودم.

بهر حال این روزها هم مثل همه گذشتمون به سرعت میگذرن، ما میمونیم و خاطراتشون.  برای همگیتون 1393 خوبی با خاطرات خوشی که از خودش بجا بذاره آرزومندم.


از همه کامنتهای پر محبتی هم که برام گذاشتین تشکر میکنم، سر فرصت حتما جواب میدم. فعلا یه هفتست از زور سر درد چشمهام از هم باز نمیشن.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم فروردین 1393ساعت 23:20  توسط مغازه دار  | 


خوابها گاه چنان بی رحمانه اصرار به انجماد ما در زمانی خاص دارند که کم کم زندگی بعد از بیداری را عذاب آور و ناممکن میسازند! گویا برایشان "زمان", "گذر عمر", "زندگی کنونی" و ... تنها واژه هایی هستند بی معنا ....

پلک میبندیم و با حمله قدرتمندشان سد زمان و مکان بر سرمان آوار میشود ... دیواری که به بلندای زمان از فراموشی و حاشای گذشته ها در دنیای واقع بنا کرده ایم را بر سرمان هوار کرده  چشم روح نیمه جانمان را از پس آجرهای فروریخته و نریخته تیره و سنگی اش به نور خاطرات چال کرده مان روشن میکنند.

روح مسخ شده مان را موذیانه در همان فضا رها و با لذت به مشاهده نبرد میان خرد و احساسمان می پردازند. خواب است دیگر! احساس در آن پیروز است ... عاقبت آجرها را پس زده قدم در آن گلزار نورانی مینهیم.  از لمس یک یک گلهای خاطراتمان محظوظ شده چنان در چمنزار سر سبزش غوطه ور میشویم توگویی خواب نیست زندگیست و بیداری حکم مرگ دارد  ...

براستی هم که بیداری در آن لحظات خوش مرگیست که همچون صاعقه ای مهیب چنان آسمان زیبای خاطرات زنده شده را تاریک و رگباری میکند که از آن گریزی نیست.

چشم میگشایی به آنچه که هست و تمام نداشته های در خواب داشته ات را کم می آوری.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392ساعت 17:51  توسط مغازه دار  | 

دوستان عزیزم سلام

شاید دلتون بخواد بدونین چی سر بچه اومد؟ شاید هم نه ! بهر حال خودم بدم نمیاد یه توضیح کوتاهی بدم.
دو ماه و خورده ای زمان بارداری که داشتم واقعا خیلی سخت طی شد. معده درد و حالت تهوع که نمیذاشت به معنای واقعی هیچی بخورم. تنها خورد و خوراکم آبمیوه های طبیعی بود و البته مربای توت فرنگی. طی این مدت خیلی ضعیف و بی حال شده بودم ولی با این وجود مثل همیشه ده تا بیست دقیقه زودتر سر کلاسم حاضر بودم. به کارهای خونه هم میرسیدم و مغازه البته خیلی کمتر. ترجیحا بیشتر حساب کتابها رو تا حد امکان تو خونه انجام میدادم.
تا اینکه عاقبت یه آنفلانزای شدید گرفتم و سر سرفه های شدیدی که داشتم دوچار وضعیتی که شدم که برای بچه خطرناک بود. بارها رفتیم بیمارستان. ولی متاسفانه از سرشون بازم میکردن و حتی حاضر نبودن بهم برگه استراحت بدن تا به کلاسم بدم و با عذر موجه مدتی رو که به این حال هستم بمونم خونه. دقیقا سه روز بعدش هم خونریزی وحشتناکی پیدا کردم و یک نصف شب خودمون رو رسوندیم بیمارستان بچه ای رو که هر بار با این همه ضعف و مسائل رشد خیلی خوبی داشت گفتن که مرده!

مرد ولی موند سر جاش تا یه هفته بعدش یعنی پنجشنبه گذشته که عمل کردن و درش آوردن.

این دو هفته آخر هم نتونستم برم کلاس... خیلی حالم بد بود و البته همچنان هم چندان خوب نشدم ولی روحا خیلی بهتر و قویتر از اون چیزی هستم که حتی خودم فکر میکردم.

به من گفتن از هر چهار تا بارداری یکیش اینطوری میشه و من اینطوری تسلی پیدا میکنم که فکر کنم چهار تا زن بودیم که از بینمون این اتفاق بهرحال باید برای یکیمون میفتاد. شاید اون سه تای دیگه تحمل من و یا حتی شرایط من رو (خانواده رئیس اعظم واقعا خیلی بهم رسیدن) نداشتن پس چه بهتر که بجای اونها برای من شد. میدونم روح کوچولوم اون بالا رزرو مونده تا دفعه بعد دوباره خودش تو یه جسم دیگه و تو بدن مادرش که قویتر و مواظب تر شده بیاد.

الآن هم من مغازه هستم. تو این مدت یه دستی به سر و گوشش کشیده شده و تغییراتی داده شده. اوضاع مالی که فاجعست. تا حالا نشده بود کیف پولمون خالی خالی باشه که شد. ولی این نیز بگذرد. دنبال کارم ... البته هنوز برام زوده تو دوران نقاحتم ولی ببینیم چی میشه دیگه.... خدا بزرگه ....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1392ساعت 20:3  توسط مغازه دار  | 

عزیزان سلام

خیلی ممنونم از پیغام های پر محبت و دلداریهای همه شما عزیزان

الآن من بیمارستان هستم. تا یکساعت آینده مشخص میشه که مرخص خواهم شد یا باید امشب اینجا بمونم. 

وقتی میبردنم اتاق عمل،  اتاق کناری یه بچه تازه بدنیا اومد [قلب] صدای گریش تو اتاق ما پیچیده بود. بعد بیهوشم کردن و سه ربع بعد اونقدر صدام کردن تا با یه نفس عمیق بهوش اومدم. اولین حس درد شدید بود و همزمان نمیدونم چرا زدم زیر گریه! پرستار دستم رو گرفت و اشکهام رو پاک کرد. ازش سراغ بچه اتاق کناری رو گرفتم. خبر نداشت دختره یا پسر.  

دکترها و پرستارها همگی اونقدر مهربون و با محبت رفتار کردن و میکنن که تحمل درد و شرایطم برام خیلی راحت تر شده.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392ساعت 18:49  توسط مغازه دار  | 

قلب جنین بعد از فراز و فرودهای فراوان عاقبت بعد از هشت هفته زندگی و به احتمال زیاد از دست دادن جفت از تپش ایستاد. وجود مادرش اینک به عوض ممد حیات، فعلا مدفن پیکر بند انگشتی اش شده و با حالی خراب به انتظار دفع طبیعی آن در بستربیماریست  .


این نیز بگذرد

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1392ساعت 13:13  توسط مغازه دار  | 

با تشکر از محبت های همیشگی همه شما عزیزان و کامنت های دلگرم کنندتون اومدم به عرضتون برسونم که به شکر خدا امروز صبح در سونوگرافی بیمارستان بچه صحیح و سالم به اضافه ضربان قلبش مشاهده شد.

این هم از دومین سکته ناقصیکه این بندانگشتی از بدو پیدایشش به ما داد.

و اما ثابت شد که بشدت به پدرش کشیده.  رو دست این پدر که با شوخی های خرکیش تا الآن کم نیمه جونم نکرده ،همچین بچه ای هم باید بلند شه که تو رحم مامانشم قایم موشک بازی میکنه 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392ساعت 3:4  توسط مغازه دار  | 

الآن دارم از پیش دکتر زنانم برمیگردم خونه آماده شم برم کلاس. با کلی ذوق و شوق شکلات بدست رفتم که با سفارش های مصرانه بابای بچه عکس بدست و با سفارش خاله بچه با صدای ضبط شده قلب بچه برگردم ولی …

دکتر بچه رو نمیدید!  گفت شکی تو بارداریم نیست منتها یا بچه یه کنجی قرار گرفته که دستگاه نشون نمیده یا هم که رشد نکرده که در اینصورت باید کورتاژ شه. 

تاکید شدید کرد فردا صبح زود حتما برم بیمارستان.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392ساعت 12:53  توسط مغازه دار  | 

روز یکشنبه هفته پیش, دقیقا راس ساعت نه شب , بطور ناگهانی یه حمله شدید درد از  زیر سینه تا محدوده ناف نفسم رو برید. فکر کردم اگه کمی صبر کنم درد همونطور که اومده همونطور هم ناگهانی از بین میره. ولی ده دقیقه نهایت صبرم بود. انگار هر چی تو این محدوده از تنه قرار داره اون تو سنگ شده باشه... نفس کشیدن دقیقه به دقیقه برام سخت تر میشد.

بسختی تونستم خودم رو به تلفنم رسونده و به رئیس اعظم زنگ بزنم. فقط تونستم بریده بریده و نفس زنان بهش بفهمونم معده درد شدیدی گرفتم که نمیذاره نفس بکشم. بیچاره از صداش معلوم بود بدجور هول کرد. سریع قطعش کرد تا به خواهرش که تو مسیرشون از خونه ما رد میشدن زنگ بزنه بهم سر بزنن.

اونها هم ده دقیقه تا یه ربع ساعتی طول کشید تا خودشونو رسوندن. خواهرش اومد تو حال و روز منو که دید داد زد شوهرشم اومد تو و خلاصه کار به اورژانس و این حرفها کشید ....

برداشتن گذاشتنم رو برانکارد بردنم آمبولانس .... بماند که با وجود درد چقدر صحنه برام شرم آور بود ولی از اون تو اعصاب تر اینکه وقتی میذاشتنم رو برانکارد دیدم با کفش اومدن تو خونم ....

خلاصه که اینهمه آمبولانس تو خیابون ببو ببو کنان دیده بودم قسمت شد خودم هم سوار شم. ولی خدا قسمت هیچکی نکنه نه بخاطر بیماری و هم نه بخاطر اینکه اصلا هم راحت نیست! خوبه حالا معده درد داشتم! تا رسیدم بیمارستان جیگر پاره شدم .... همه امحاء احشام بدتر ریختن بهم!

اونجا هم خوابوندنم .... یه سری آزمایشات گرفتن و بعد بردنم اتاق دکتر . دکترم یه خانم بالای سی چهل سال خوشگل موشگل بود. طبق معمول پرسید بارداری؟ "نه" و یه سری سئوال دیگه که از رو جوابم به نتیجه میرسید پس باردارم! منم که درد داشتم , بخاطر معدم هم رفته بودم بیمارستان اینها اینطوری گیر داده بودن کلافه شده بودم هی از اون اصرار از من انکار که بابا این شرایط همیشگی و نرمال منه , دلیل نمیشه باردار باشم .... تو اون دردیکه میکشیدم تو دلم گفتم خدایا آخه این اروپاییها چرا اینقدر تو چهارچوب اعداد و ارقام و تعاریفن؟!؟!؟ بابا ما آسیایی هستیم این موارد شامل حال ما نمیشه .... ما سیستم بدنمون هم مثل جوامعمون هردمبیله ...

خلاصه تو این کشاقوس .... خانومیکه ازم آزمایش گرفته بود اومد گفت:"بابا هستی, آزمایش گرفتیم ازت." و با دکتر موشکافانه منتظر واکنش هیجان آمیزم بودن که با این صحنه مواجه شدن:

:l

خانومیکه ازم آزمایش گرفته بود پرسید خوشحال نشدی؟!؟!؟ گفتم چرا اگه باردار باشم خوشحال میشم ولی میدونم که نیستم.

دکتر دیگه داشت از دستم خودزنی میکرد .... گفت چرا باورمون نمیکنی؟ جواب دادم چند بار توهم بارداری زدم تست کردم منفی بود به خودم قول دادم دیگه توهم نزنم ....

دکتر:" ولی الآن من دارم بهت میگم بابااااااااااااااااااااااا ....... بارداری"

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1392ساعت 23:58  توسط مغازه دار  | 

ساعت ها:

کبتشباخهقصجبتبتشبتجبتهصثخبهاخبا...............................................................................کتمتثهتبت هتلکبتشتب خهت هختبشخهتبش ک هختبشکیخ هخصث اشکتظهبرلت سخثت مثثلت شخثهقل شتجلبهخ شتثقبخ هتشبجهتش جهب تشخبهت شخهصثب اتشخهب اشهبا خهبش اتجب هخشتجب ...........................


و در آخرین لحظه:

.......... باز خودت میدونی (یعنی عینا همینایی که من گفتم باید بشه), من اصلا از اون آدم ها نیستم که تو زندگی دیگران دخالت کنم بگم چیکار کنن چیکار نکنن .......



شمام از این آدمها دور و برتون دارین؟

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1392ساعت 22:6  توسط مغازه دار  | 

بعد از دو ماه و خورده ای هر روز بدون غیبت, تازه بیست تا ده دقیقه زودتر سر کلاس حاضر بودن, امروز اولین جلسه غیبتم هست. لحظه به لحظه ساعت رو نگاه و وضعیت کلاس رو مجسم میکنم ... الآن معلم به بچه ها یه استراحت بیست دقیقه ای داده .... من ولی تنها تو مغازه نشستم و به یاد کاریکه معمولا اونجا در این لحظه انجام میدادم یه قهوه از کافه ماشین برای خودم ریختم !

تمام دیشب رو نخوابیدم .... رئیس اعظم معلوم نیست دیروز چی خورده که از نصف شب تا وقتی از خونه بیرون میومدم همینطور از معده درد ناله میکرد .... تمام شب رو گلاب به روتون با تهوع, بالا آوردن و .... طی کرده , البته به اضافه ناله های بلند ... تا صبح چند سری براش چای مخصوص معده درست کردم, کیسه مخصوص هسته گیلاس رو بارها گرم کردم و رو معدش گذاشتم .... خلاصه دماری از روزگارمون درومد که نگو ....
برای من معده درد یه روتین شده. کلا سالهاست با مشکل معده مخصوصا سوزش درگیرم ولی شش ماهیه که غالب شب ها از درد بیدار میشم, پتوم رو با خودم برمیدارم میرم آشپزخونه, برای خودم چای مخصوص درست میکنم همونجا میشینم تمام شب رو ناله و گریه میکنم که رئیس اعظم از صدام بیدار نشه ....
 بیخود نمیگن مردها در برابر درد مقاوم نیستن ... شاید دردهای بیرونی مثل زخم و ضربه رو بتونن بهتر از ما زنها تحمل کنن ولی دردهای درونی مثل دل درد و معده درد رو اصلا ... خودش هم بیچاره میگفت تو چطور میتونی تحمل کنی اینهمه به این حال و روز میفتی ... الآن دیگه میفهمه چی میکشم ولی براش ناراحتم چون منم میفهمم اون چی میکشه ...

ولی بهرحال این نصیب ما زنهاست ... دردهای دائمی که معمولا درک نمیشن, کمک و همکاری نمیشه , به تنهایی تحملشون میکنیم, صدامون درنمیاد تا مزاحم بقیه نشیم و در عین حال فرق نمیکنه تمام شب رو بخاطرشون بیدار مونده باشیم یا نه! فرداش مسئولیت هامون هم سر جاشون هستن ... چه خونه, چه کلاس, چه کار ... هم پابپای دردهای خودمون به تنهایی بیخوابی و درد میکشیم هم پابپای دردهای تک تک اعضای خانوادمون هم با اونها زجر و بیخوابی میکشیم .... فرداش هم هر برنامه ای داریم بخاطر اونها کنسل میکنیم تا بتونن خونه راحت استراحت و جبران دیشبشون رو بکنن....ما خسته و خوابالو میایم بجای اونها سر کار ....

زن بودن سخته ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1392ساعت 18:26  توسط مغازه دار  |