یه وقتهایی یه تلنگرهایی تو زندگی لازمن تا آدم یه نگاهی به خودش، افکارش و عملکردهاش بندازه. این تلنگرها خوبن اگه تلنگر بمونن و جدی نشن … یه وقتهایی هم تا وقتی جدی نمیشن آدم واقعا جدیشون نمیگیره.

اینکه ممکنه نارسایی کلیه داشته باشم و همه این دردها و جریانها سر اون باشه و نه ماجراهای حاملگی نافرجام، اینکه حتی اون بچه هم سر این مسئله نفله شده باشه و در آخر تصور دیالیزی شدن یا پیوند کلیه چنان عین پتک تو سرم خورده که تا رسیدن به جواب قطعی آزمایشهام آروم و قرار ندارم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393ساعت 13:20  توسط مغازه دار  | 

دیروز رئیسم سر موردیکه مقصر نبودم باهام تقریبا تند برخورد کرد. امروز صدام کرد یه "نه چندان گوشه" طوریکه هر کسی میتونست بشنوه و کلی ازم عذرخواهی کرد.

چنان تو کف بودم که در جواب ازش بابت عذرخواهیش فقط تشکر میکردم 

 

تازه یه ساعت هم زودتر فرستادتم خونه

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مرداد 1393ساعت 0:14  توسط مغازه دار  | 

دوستان خوبم سلام 

ممنونم از همه محبت ها، اطلاعات و همدردیتون.

خبر جدید از سلامتیم اینکه بر طبق آزمایشات جدید دکتر گفت عفونت تو خونم کمتر از اونیه که این دردها و علائم. رو ایجاد کنه. دوباره یه سری آزمایش دیگه دارم تا ببینیم دلیل وضعیتم چیه! الآن هم زیر سرمم بخاطر همین فرصت پست نوشتن پیدا کردم 

از کار جدید بگم که جسما مخصوصا هفته اول فشار بهم اومد و میاد ولی روحا خوشحالم بخصوص که رابطم با همکارهام عالیه و رئسام هم ازم راضین.

 

هی وای من این سرمم تا الآن یک ساعت و سه ربع طول کشیده تا الآن تازه به نصف رسیده

یه خانم ترک کنارم نشسته بود از زمین و زمان با هم حرف زدیم گذر زمان رو زیاد نفهمیدم ولی حالا اتاق خالیه خالیه همه رفتن مغازه دار مونده و حوضش! اوه ببخشید سرمش

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم تیر 1393ساعت 20:15  توسط مغازه دار  | 

عزیزان سلام

ببخشید هنوز دیر به دیر میام

اوضاع کار جدیدم خیلی خوبه، خوشحال و راضی هستم. فشار جسمی داره ولی روحی نه و وقت آزاد هم برام میمونه. امتحانی که با اون وضعیت سخت حاملگی و شرایط جسمی بد بعد مرگ بچه گذروندم رو هم قبول شدم.

تنها خبر بدم اینه که عفونت خون پیدا کردم. سر درد انگشت های دستم رفتم دکتر و البته هنوز درگیر آزمایش خون و این حرفها هستم.

چند هفته پیش دکتر تو انگشتم یه سرنگ کورتون خالی کرد. امروز ولی بعد از دیدن نتیجه آزمایشم گفت عفونته، سرم وصل کردن و باز یه آزمایش خون دیگه نوشت. چهار سری دیگه هم سرم باید بزنم فعلا.

خلاصه اینطوریاست دیگه…

رگمم که پیدا نمیکنن سرنگو پشت دستم میزنن 

 

راستی قرص معده برام نوشته چرا؟!؟ این دکترها که توضیح درست حسابی به آدم نمیدن کسی با این داده هایی که دادم میدونه چه خبره؟

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم خرداد 1393ساعت 3:47  توسط مغازه دار  | 

امروز اولین جلسه کاریم بود. البته کار نکردیم چون در اصل معارفه بود و آشنایی با موارد کاری و اطفای(اینجوری مینوشتنش دیگه!؟!) حریق. تازه تو شعبه خودمون هم نبودیم. در اصل از فردا و هر کی تو شعبه خودش شروع به کار میکنیم. من که طبق معمول یک ربع زودتر و قبل از همه اونجا بودم. چند دقیقه ای بعد از شروع جلسه یه خانومی اومد که از میزان آرایشش حدس زدم عرب نباشه ایرانیه و دقیقا هم بود. از قضا اونم با من تو یه شعبه و به به عنوان فروشنده کار میکنه. 

تو کلاس زبانی هم که گذروندم یه خانم ایرانی بود که از بودنش خیلی خوشحال بودم و کلی هواش رو داشتم ولی برخوردهایی داشت که خیلی تو ذوقمون خورد. بقیه همکلاسی ها با هم خیلی صمیمی و در ارتباطیم و میخوایم یه قراری بذاریم همدیگرو ببینیم ولی با اون کسی در تماس نیست، منم راستش دیگه شمارشو پاک کردم. رییس اعظم میگفت اگه سر کارت ایرانی دیدی گرم نگیری حواست هم باشه. البته هممون نسبت به هم محافظه کاریم ولی من دوست ندارم بقیه رو هم به چوب یه عده بزنم و خودمم به همون چوب زده بشم. حواسم رو جمع میکنم موردی نباشه ازش ضربه بخورم ولی طرفم رو به صرف ایرانی بودن و ترس از تجارب بد نمیرونم.

 

چه میکنیم ما ایرانی ها با هم تو غربت! کاش یکم مثل ترکها بودیم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم خرداد 1393ساعت 18:33  توسط مغازه دار  | 

با عرض سلام, ادب و احترام خدمت همه دوستان عزیز, دلسوز و وفادارم؛

 

عرض کنم خدمتتون زندگیم تا حال اگه وضع شلنگ آبی رو داشت که باوجود باز بودن شیر, بخاطر یک گره یا گیر تو راه, خبری از جریان آب نبود, الآن گویا شلنگه از گیر درومده باشه همینطور داره برکت فوران میزنه

تا بحال هر چی زحمت میکشیدم یا بی نتیجه به در بسته میخوردم یا نتایج و موفقیت ها در زمان فریز شده بودن. الآن تقریبا همه درا پشت سر هم دارن باز میشن ...

البته اگه براتون تعریف کنم شاید بنظرتون تعداد موارد با میزان خوشحالیم بابتشون هماهنگ نباشه ولی تصدیق بفرمایید که همین میزان هم برای آدم بدشانس یا لااقل کم شانسی مثل من خیلیه ...

اول اینکه کلاسم رو بعد از کورتاژ با وجود حال بدم, نهی مشاورم و همینطور تصدیق مسئولم در اداره کار که دوباره بهم این کلاس رو خواهد داد , ادامه دادم ... امتحانش رو هم هفته پیش در دو مرحله دادم و تمام .... پنج هفته دیگه جواب به احتمال قوی قبولیم میاد البته قسمت شفاهی رو که گفتن قبول شدم منتظر نتیجه کتبی هستم. انصافا هم خیلی زحمت کشیدم و با اون حالم کلی نشستم خوندم و عقب موندگی هام رو مضاعف جبران کردم.

خبر بعدی اینکه یه کار هم پیدا کردم از اول ماه میرم ... سی تا سی و پنج ساعت در هفته با حقوق مناسب. البته هشت ماه بیشتر نیست ولی بازم خیلی خوشحالم و کلی برای آینده کوتاه مدت تا یک سال آینده برنامه چیدم ... امیدوارم دیگه به بدبیاری نخورم و همه برنامه ریزیهام با توجه به تلاشهام روان پیش برن.

ضمنا اینکه این مدت تراپی هم میرفتم و البته همچنان میرم ... یعنی بعد از کورتاژ دکتر برام نوشت ... در چند مرحله و واقعا خیلی مفید بود ... یه مرحله که ورزش درمانیه برای تقویت عضلات مربوط به ستون فقراتم که درد داشت. بعد ماساژ زیر آب تو استخر آب گرم که معرکه بود واقعا ... حسابی عضلاتم باز و گرم شدن... بعد هم که یه ماده طوسی رنگ مثل شن میذاشتن رو کل ستون فقراتم که لحظه به لحظه گرم تر میشد و بعد از بیست دقیقه پاکش میکردن ولی جاش تا یکی دو ساعت هنوز داغ بود ... خلاصه که این تراپی ها نه فقط جسما بلکه روحا هم خیلی تاثیر داشتن. دیگه خدا رو شکر کمر درد ندارم. قبلا دست میخورد به پشت کتفم حتی تو بغل کردن های موقع روبوسی دیدین بعضی ها کف دستشون رو مرتب میکوبن پشت آدم , من دادم درمیومد الآن ولی اونقدر دردش خفیف شده که دیگه صدام درنمیاد.

 

این پستم هم هر چند هنوز ناگفته هایی موندن ولی تا اینجاش هم طولانی شد ....

در خاتمه خلاصه که بقول شاعر:

"دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت                              دایما یکسان نباشد حال دوران غم نخور"

 

البته ایشـــــــــــــــــــــالله

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1393ساعت 17:13  توسط مغازه دار  | 

دوست های خوبم سلام

ببخشین نوروز رو با تاخیر بهتون تبریک میگم. حالم این روزها خوش نیست، موقع تحویل سال هم خواب بودم.

بهر حال این روزها هم مثل همه گذشتمون به سرعت میگذرن، ما میمونیم و خاطراتشون.  برای همگیتون 1393 خوبی با خاطرات خوشی که از خودش بجا بذاره آرزومندم.


از همه کامنتهای پر محبتی هم که برام گذاشتین تشکر میکنم، سر فرصت حتما جواب میدم. فعلا یه هفتست از زور سر درد چشمهام از هم باز نمیشن.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم فروردین 1393ساعت 23:20  توسط مغازه دار  | 


خوابها گاه چنان بی رحمانه اصرار به انجماد ما در زمانی خاص دارند که کم کم زندگی بعد از بیداری را عذاب آور و ناممکن میسازند! گویا برایشان "زمان", "گذر عمر", "زندگی کنونی" و ... تنها واژه هایی هستند بی معنا ....

پلک میبندیم و با حمله قدرتمندشان سد زمان و مکان بر سرمان آوار میشود ... دیواری که به بلندای زمان از فراموشی و حاشای گذشته ها در دنیای واقع بنا کرده ایم را بر سرمان هوار کرده  چشم روح نیمه جانمان را از پس آجرهای فروریخته و نریخته تیره و سنگی اش به نور خاطرات چال کرده مان روشن میکنند.

روح مسخ شده مان را موذیانه در همان فضا رها و با لذت به مشاهده نبرد میان خرد و احساسمان می پردازند. خواب است دیگر! احساس در آن پیروز است ... عاقبت آجرها را پس زده قدم در آن گلزار نورانی مینهیم.  از لمس یک یک گلهای خاطراتمان محظوظ شده چنان در چمنزار سر سبزش غوطه ور میشویم توگویی خواب نیست زندگیست و بیداری حکم مرگ دارد  ...

براستی هم که بیداری در آن لحظات خوش مرگیست که همچون صاعقه ای مهیب چنان آسمان زیبای خاطرات زنده شده را تاریک و رگباری میکند که از آن گریزی نیست.

چشم میگشایی به آنچه که هست و تمام نداشته های در خواب داشته ات را کم می آوری.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392ساعت 17:51  توسط مغازه دار  | 

دوستان عزیزم سلام

شاید دلتون بخواد بدونین چی سر بچه اومد؟ شاید هم نه ! بهر حال خودم بدم نمیاد یه توضیح کوتاهی بدم.
دو ماه و خورده ای زمان بارداری که داشتم واقعا خیلی سخت طی شد. معده درد و حالت تهوع که نمیذاشت به معنای واقعی هیچی بخورم. تنها خورد و خوراکم آبمیوه های طبیعی بود و البته مربای توت فرنگی. طی این مدت خیلی ضعیف و بی حال شده بودم ولی با این وجود مثل همیشه ده تا بیست دقیقه زودتر سر کلاسم حاضر بودم. به کارهای خونه هم میرسیدم و مغازه البته خیلی کمتر. ترجیحا بیشتر حساب کتابها رو تا حد امکان تو خونه انجام میدادم.
تا اینکه عاقبت یه آنفلانزای شدید گرفتم و سر سرفه های شدیدی که داشتم دوچار وضعیتی که شدم که برای بچه خطرناک بود. بارها رفتیم بیمارستان. ولی متاسفانه از سرشون بازم میکردن و حتی حاضر نبودن بهم برگه استراحت بدن تا به کلاسم بدم و با عذر موجه مدتی رو که به این حال هستم بمونم خونه. دقیقا سه روز بعدش هم خونریزی وحشتناکی پیدا کردم و یک نصف شب خودمون رو رسوندیم بیمارستان بچه ای رو که هر بار با این همه ضعف و مسائل رشد خیلی خوبی داشت گفتن که مرده!

مرد ولی موند سر جاش تا یه هفته بعدش یعنی پنجشنبه گذشته که عمل کردن و درش آوردن.

این دو هفته آخر هم نتونستم برم کلاس... خیلی حالم بد بود و البته همچنان هم چندان خوب نشدم ولی روحا خیلی بهتر و قویتر از اون چیزی هستم که حتی خودم فکر میکردم.

به من گفتن از هر چهار تا بارداری یکیش اینطوری میشه و من اینطوری تسلی پیدا میکنم که فکر کنم چهار تا زن بودیم که از بینمون این اتفاق بهرحال باید برای یکیمون میفتاد. شاید اون سه تای دیگه تحمل من و یا حتی شرایط من رو (خانواده رئیس اعظم واقعا خیلی بهم رسیدن) نداشتن پس چه بهتر که بجای اونها برای من شد. میدونم روح کوچولوم اون بالا رزرو مونده تا دفعه بعد دوباره خودش تو یه جسم دیگه و تو بدن مادرش که قویتر و مواظب تر شده بیاد.

الآن هم من مغازه هستم. تو این مدت یه دستی به سر و گوشش کشیده شده و تغییراتی داده شده. اوضاع مالی که فاجعست. تا حالا نشده بود کیف پولمون خالی خالی باشه که شد. ولی این نیز بگذرد. دنبال کارم ... البته هنوز برام زوده تو دوران نقاحتم ولی ببینیم چی میشه دیگه.... خدا بزرگه ....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1392ساعت 20:3  توسط مغازه دار  | 

عزیزان سلام

خیلی ممنونم از پیغام های پر محبت و دلداریهای همه شما عزیزان

الآن من بیمارستان هستم. تا یکساعت آینده مشخص میشه که مرخص خواهم شد یا باید امشب اینجا بمونم. 

وقتی میبردنم اتاق عمل،  اتاق کناری یه بچه تازه بدنیا اومد [قلب] صدای گریش تو اتاق ما پیچیده بود. بعد بیهوشم کردن و سه ربع بعد اونقدر صدام کردن تا با یه نفس عمیق بهوش اومدم. اولین حس درد شدید بود و همزمان نمیدونم چرا زدم زیر گریه! پرستار دستم رو گرفت و اشکهام رو پاک کرد. ازش سراغ بچه اتاق کناری رو گرفتم. خبر نداشت دختره یا پسر.  

دکترها و پرستارها همگی اونقدر مهربون و با محبت رفتار کردن و میکنن که تحمل درد و شرایطم برام خیلی راحت تر شده.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392ساعت 18:49  توسط مغازه دار  |